زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... بازیهای من و رادینی 3..

1392/6/28 16:00
نویسنده : مامان رادين
338 بازدید
اشتراک گذاری

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز فونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز        فونت زيبا سازفونت زيبا ساز         فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

 

 قصه بازی

 

این یه کتاب داستانِ  که وقتی تو دلی بودی  هنوز از نمایشگاه کتاب برات خریدم ...

برای آشنایی با مفهوم روزه و نماز و ...

 هنوز برای سنت خیلی زود بود ...

اما از اونجایی که شما وروجک تشریف داری ، خیلی در وسائل اتاقت کنجکاوی و تفحس می کنی ، این کتاب رو کشف کردی ...

و چون از عکسهاش خیلی خوشت اومد برات  اینجوری تعریفش کردم  و  شعرهاش چون سنگین بود و معنیش برای ذهن کوجولوت سخت بود  رو نخوندم ...

 

 

اسم سخصیتهای داستان هم  اینا بود :

پدری ، مامانی ، دختری ، پسری ، مامان جون ، بابا جون

 

 

 

 

 

(رادین در حین تعریف داستان به چیزهایی که میگم اشاره میکنه  و به سوالات من جواب میده) 

یکی بود یکی نبود

غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود

 

 

 

 

 

یه روز دختری  تو اتاق مشغول بازی با عروسک خرگوشیش بود که یهو   کی میاد ؟

باباش

 

باباش چی خریده ؟

 

نون

با چی ؟(این قسمت رو بعد از یاد گرفتن سبزی میگفت)

 

سَــــــــــــــــــــــــــــزی

 

بابایی  اونارو میده به مامان و خودش میره تو اتاق استراحت کنه

مامان میره تو آشپزخونه تا چی کار کنه؟

(رادین دستش رو به خودش میکشه که یعنی پاک کنه و میگه :) پاک

 

 

 

 

دختری هم میره تو حیاط تا چی کنه؟

باسی

 

 

 

 

تو حیاطشون چی دارن؟ درخت ، گل ، حوض

 

مایی

 

 

از حیاطشون چی معلومه؟ خونه همیسایه ها

 

(اول که میگفتی نَـــــــــــــــماس ،و بعد که یا دگرفتی گفتی :) مَشِد

 

 


دختری یه کاسه آب برداشته بود به کی بده؟ 

جیک جیک

 

 

 

 

بهد از بازی دختری که خسته شده بود میره تو اتاقش تا یکمی استراحت کنه

مامانشو صدا میکنه و میگه :

مامانی مامانی میشه برام لا لایی بخونی تا من لالا کنم

 

 

 

 

(بعد رادین میخونه:) نا نا نانایی نا نا نانایی

تازه دختری تو اتاقش تخت داشت

دَد

 

 

نقاشی کشیده بود و بالای تختش گذاشته بود 

 

 

پایین نختش هم چی داشت؟

دوپ

پنجره داشت اتاقش پرده داشت

رو پرده اتاقش هم پر بود از ستاره

 

بعد از اینکه دختری از خواب بیدار شد گرسنش شده بود

مامانش رو صدا کرد و گفت : مامانی مامانی میشه  به من غذا بده

مامانی هم براش غذا ریخت

 

 

براش چی گذاشت؟

آپ ، سُپ

 

 

اما مامانی خودش غذا خورد !!!! چرا ؟ چون مامانی روزه بود و نباید چیزی میخورد

 

 

بخاطر همین نشست تو اتاق و چی خوند؟

تی تاب

غروب که شد  مامانی سفره مامانی افطار پهن کرد

 

 

تو سفره چی گذاشت؟ پنیر ، سبزی خوردن ،

 نون ، چای ،قاشق ، سُپ

 

مامانی داشت برای بابایی چی میریخت؟

چای

 

بابایی چی میکرد؟ 

دُ   آآآآ

 

دختری هم کنار باباش چی میخوند؟ 

دُ  آآآآآآ

 

 

 

بعد از نماز مامانی با دختری میرم چی میخونن؟

 نَ    ماس

 

و ... بقیه داستان به روایت تصویر

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن. تا این عکسها رو بگیرم فشارم اونقدر بالا رفت که نزدیک سکته بودمعصبانیکلافه 


بازی ریاضی  

 

 

از وقتی به کمک بابایی مهربون اشکال  5 گانه هندسی رو یاد گرفتی ، دیگه میتونم باهات ریاضی کار کنم

  

رادین جون  بگو دایره    داییر

 

یگو بیضی  بی  سی

 

بگو مستظیل    مُس تُ تیل

 

بگو  مربع    ؟؟؟؟

 

 

 

 

 پسرم دایره رو  به مامان نشون بده  و بعد بزار سر جاش

 

 

 

مامان  ستاره رو با کدوم رنگ کشیده؟

 

 

 

بازی با رنگها و چیدن شکلها و پرسیدن اسامی شکلها

 

 

 

 

 

 

خوشحالی که هر مهره رو سر جای خودش گذاشتی

 

 

 

حالا  تشخیص  اشکال بزرگ و کوچک 

 

رادین جون مثلث بزرگه کدومه مامان؟

 

 

 

حالا به مامان بیضی بزرگ رو نشون بده

 

 

حالا مثلث کوچیکه کدومه؟

 

 

 

 

بازی نقاشی

 

 

تقریباً ده یازده ماهی هست که با دفتر و مداد آشنا شده و حالا دیگه چند ماهیه که خط خطی های صاف پسری حالت دورانی و دایره ای به خودش گرفته

 

 


بازی صبح جمعه بابایی و رادینی

 

 

گربه میگه :

میو میو

موش کوچولو فرار نکن

گربه اومد سراغ تو

فرار کم از اینجا برو

نه نمیرم

چرا نمیری

چون یه موش زرنگم

میخوام باهاش بجنگم

ترسی ازش ندارم

پا رو دمش میزارم

دلم دل یه شیر

گربه رو زود میگیره

 

"شعر عمو پورنگه عاشقشی و تمام مدت بازی با بابایی برات میخوندمش"

 

 

 

بابایی با خونه سازیهات برات تونل درست کرده بود

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)